جشن زوال استبداد دینی مبارک
متن نامه دکتر سروش به شرح زیرست:
عروسی خونین پایان یافت و داماد دروغین به حجله در آمد. صندوق ها بر خود لرزیدند و دیوان در تاریکی رقصیدند. قربانیان در کفن های سپید به نظاره ایستادند و زندانیان با دست های بریده کف زدندوجهانیان یک چشم خشم ویک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند. چشم روزگار فاش گریست و خون از سر ایوان جمهوری گذشت. شیطان خندید و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضیلت به خواب رفت.
آقای خامنه ای،
که این کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خیمه بر خراب زده
وصال دولت بیدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده
درین قحط سال فضیلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان یار دلنوازم شکری است با شکایت." نه اینکه شکایتی نداشته باشم. دارم و بسیار دارم اما آنها را با خدا در میان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستایش و نوازش مداحان پر و سنگین شده است که جایی برای صدای شاکیان ندارد. ولی من از شما بسیار متشکرم. شما گفتید که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به یغما رفت. باور کنید که در تمام عمر خود خبری بدین خوشی از کسی نشنیده بودم. آفرین بر شما که نکبت و ذلت استبداد دینی را اذعان و اعلام کردید.
شادم که آخرالامر آه سحرخیزان به گردون رسید و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بودید آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به دیانت و نبوت پشت کنند اما به ولایت شما پشت نکنند. شریعت و طریقت و حقیقت مچاله شوند اما ردای ریاست شما چین و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ریخته و دست های بریده و دامانها ی دریده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسایان و پیامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشیدگان و ستم ستیزان نگذاشتند.
"پری نهفته رخ و دیو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولایی شما بود. و اینک خدا را شکر که پرده عصمت دروغین این دیو دریده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانیان با خشم و حیرت آن را برهنه مشاهده کردند.
آقای خامنه ای،
می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذرانید. خطا کرده اید، خطایی سخت. تدبیر این خطا را من دوازده سال پیش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگیرید. از حق بودن و فضیلت بودنش بگذرید. آن را برای رسیدن به حکومتی کامیاب به کار گیرید. این را که می خواهید؟. چرا شیپور را از سر گشاد می زنید؟ چرا میان مردم عسسان و خفیه نویسان و جاسوسان می گمارید تا ضمیر آنان را بخوانند یا به حیله و ترفند، سخنی از زیر زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نویسندگان را ... آزاد بگذارید ، مردم به صد زبان حکایت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبیر ملک وتنظیم نظام یاری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنید. آنها ریه های جامعه اند. اما شما از بیراهه و کژراهه رفتید. و اینک در طلسم تهلکه ای افتاده اید و قربانی نظام بسته ای شده اید که دیرگاهیست خود آن را آفریده اید، که نه نقد در آن می روید نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنید با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آورید. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی باید به شما نموده باشد که افیون استغنا وافسون استبداد، زیرکی و دانایی را از شما ستانده است. و اینک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنید. و خون را به خون می شوئید مگر طهارتی حاصل کنید.
خیانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنایت بردید، خیانت و جنایت بس نبود تجاوز به زندانیان را بر آن افزودید، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کردید. درویشان و روحانیان و نویسندگان و دانشجویان را هم امان ندادید و از دم تیغ گذراندید. عاقبت هم به جانیان و بانیان جایزه دادید و به ریش همه خندیدید و ریش سرباز بی نوایی را گرفتید که چرا ماشین ریش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که
لطف حق با تو مداراها کند چونکه از حد بگذرد رسوا کند
می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گریند و به زبان حال و قال با خدا می گویند:
ربنا اخرجنا من هذه القریه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک ولیا و اجعل لنا من لدنک نصیرا (خداوندا ما را از این محیط پرستم نجات بخش وبرای ما یاوری بفرست.)
می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولایت جایر را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).
ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم نالیدم که بازهم ندای خلایق را نمی شنوی؟ چون عیسی بر صلیب گله کردم که "خدایا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سیاهکاران را نمی بینی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رویان را نمی نگری که شیرینی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنیت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانیان و شوکت شریرانه ستمگران را می بینی و بازهم استغنا می ورزی؟
تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه یعنی آن کلمات سه گانه را شنیدم: "هتک حرمت نظام" ،که چون حدیث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گویی کلمات آن خطیب نبود. کلمات تو بود خدایا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومایگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که
آفرین ها بر تو بادا ای خدا بنده خود را ز غم کردی جدا
آتشی زد او به کشت دیگران باد آتش را به کشت او بران
آقای خامنه ای،
می خواهم به شما بگویم دفتر ایام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است ، آبرویش به یغما رفته است و طشت رسوائیس از بام تاریخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاریت خود را باز گرفته است. آن دلیری ها که در کنج خلوت و در پرده تزویر می کردید فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گریبان شما را سوخته است. خائفم که بگویم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شریعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعیت از شما گریخته است. ایران سبز از این پس دیگر آن ایران سیاه و ویران نیست. سبزی وسپیدی این جنبش به عنایت و اجابت الهی بر سیاهی جور شما پیشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر علیه شما بشورند.
سالها اعوان و انصار شما زیر چتر حمایت و ولایت شما چون شغالان گرسنه در پوستین خلق افتادند و امنیت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلویشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزادیشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دینشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشیدند، و به نام دین خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خیانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بیت الاحزانی بنام صدا و سیما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغین و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنیا فروختند که همگان عاشقان سینه چاک نظام ولایتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زیر پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشیدند و دانایان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پیران دریغ داشتند، آیت الله های رنگین ساختند و فتاوای سنگین از آنان گرفتند تا نویسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعیت بند از بند بگشایند، در پی مالیخولیای دشمن ستیزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشیدند و جمعی را به بند کشیدند، و اقاریر مضحک بر زبانشان نهادند و کیفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضایی بیداد را به نهایت رساندند، گویی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چیزی کم نیاورد.
این مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زیرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزویر های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعیت افروخت که کاشانه ولایت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمایش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغیان و غلیان غیرت بود بر علیه غارت. وجدانهای بیدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی اندیشه خود، غیرت ورزیدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متین شوریدند. دزدان سراسیمه بر خود پیچیدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنیدیم که در فضا پیچید. او از ما راضی بود. دعای ما را شنید و جانیان و بانیان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.
آقای خامنه ای، بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:
با دعای شب خیزان ای شکر دهان مستیز در پناه یک اسم است خاتم سلیمانی
و گفتند:
مکن که کوکبه دلبری شکسته شود چو بندگان بگریزند و چاکران بجهند
نشنیدند و عاقبتشان را شنیدی.
جنبش سبز برای آفریدن ایرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طیبه ای که پایی در زمین و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهیم). این جنبش شهید سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوینده و گفتمان سبز خود را پیدا کرده است. محصول بیست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پیکارگران عرصه سیاست و فرهنگ است. بیهوده می کوشید با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنید. خود را مگر بشکنید.
این نه آن شیر است کز وی جان بری یا ز پنجه قهر او ایمان بری
فرو ریختن رعب رعیت و زوال مشروعیت ولایت بزرگترین دستاورد شورش غیرت بر غارت بود و شیر خفته شجاعت و مقاومت را بیدار کرد. نه تطاول نظامیان نه تجاوز حرامیان،نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن درآستین ژنده قدرت، نه تکیه بر سبعیت حیوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور ،هیچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دینی رسوای کفر و دین شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسیده است. ما این را به دعا از خدا خواسته ایم وخدا با ماست.
برگشتن بخت و روزگار شاهدی شیرین تر از این ندارد که عیدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اینک می گریاند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستید به پابوس شما بیاید، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خیابانی، اجتماعات آئینی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زیان شما روان می شوند.
ما نسل کامکاری هستیم.ما زوال استبداد دینی را جشن خواهیم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادینی طالع تابناک مردم سبز ماست.
ما آزادی را ارج خواهیم نهاد و قدر خواهیم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کردید و قدرش را ندانستید و اکنون مظلمه اش را می برید. فاشیسم مشربان به شما فروختند که آزادی یعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستید که شفای امراض مهلک نظام شما در این خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گردید (که در آن هم عزمی و جدیتی نیست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتید، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتید نقد شما را بگویند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتادید. می گذاشتید سخن راستین مردم را با شما در میان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس میهن اند، نه "پایگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنید.
ما دیانت را هم ارج خواهیم نهاد، همانکه شما آن را بازیچه مصالح قدرت خواستید و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم دادید و ندانستید که شادی و آزادی با ایمان راستین همپیمانند و اجبار فقیهانه، حریت مومنانه را می ستاند و قدرت شریعت مدار هم قدرت و هم شریعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعیتی دربند و غمناک.
[][][]
با خود می گویم برای که اینها را می نویسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته وتشنه در سراب مانده وخیمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائیش از بام افتاده است؟ و آنگاه به یاد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکیم که:
و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شدیدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم یتقون (آنان پرسیدند چرا کسانی را موعظه می کنید که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگیرد، شاید هم پند ما در آنان درگیرد – سوره اعراف 164)
بارخدایا تو گواه باش، من که عمری درد دین داشته ام و درس دین داده ام. از بیداد این نظام استبداد آئین برائت می جویم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.
ای خدای خرد و فضیلت! به صدق سینه مردان راستگو و به آب دیده پیران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخیزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سینه های بریان و چشم های گریان ستمدیدگان رحمت آور و بیش از این خلقی را پریشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضیلت را از اسارت این نامردمان به در آر
. باد را بگو تا خیمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ریشه بیداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر این قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذیلت ظالمان را به گلزار فضیلت عادلان بدل کنند.
آب و دریا ای خداوند آن توست باد و آتش جمله در فرمان توست
گر تو خواهی آتش آب خوش شود ور نخواهی آب هم آتش شود
تو بزن یا ربنا آب طهور تا شود این نار عالم جمله نور
سراشیبی سقوط زمانی آغاز می شود که شما مجبورید صبح 100 نفر را آزاد کنید، ولی عصر دوباره پنجاه نفر را دستگیر می کنید
الله اکبر تنها شعار ماست.
ملا آرام آرام خواندن را آغاز کرد:
ای شاه مسلمانان!وی جان مسلمانی! پنهان شده وفکنده در شهر پریشانی
گفتی که تو را یارم رخت تو نگهدارم از شیر عجب باشد بس نادره چوپانی
گر نیست و گر هستم گر عاقل و گر مستم ور هیچ نمی دانم دانم که تو می دانی
گر در غم و گر در رنجم در پوست نمی گنجم کز بهر چو تو عیدی قربانم و قربانی
گر دیده ببندی تو ور هیچ نخندی تو فر تو همی تابد از تابش پیشانی

-ص258.مردی در تبعید ابدی.نادرابراهیمی.نشرروزبهان-

نادر ابراهیمی رو با همین کتاب شناختم.نویسنده ای که از هر عبارت اش فردیت ناب ابراهیمی نمایان بود و تثبیت شده.
نمی دونم علاقه ی من به ملاصدرا در اون سال(83) بود یا نثر شیرین نادر ابراهیمی در قصه گویی از زندگینامه ملا و یا صغر فکری که موجب شد در پی خواندن آثاری دگر از نادر ابراهیمی بروم. به هرحال در دو سال بعد از خواندن مردی در تبعید ابدی دو عنوان دیگر از کتاب های استاد رو خوندم.
باردیگر شهری که دوست داشتم و یک عاشقانه آرام که اتفاقا هر دو از آثار پرفروش ابراهیمی بودند.البته با فاکتور گرفتن آتش بدون دود هفت جلدی که تا این لحظه موفق به لمس آن و تبعا خوانش اش نشده ام و هم چنان آرزومند خواندن.
به حتم برای شناسایی و واکاوی منش نوشتاری و قلم یک نویسنده آن هم مرد پرکاری چون نادر ابراهیمی خواندن یک دو رمان کوتاه از بین طویل تحقیق ها.داستان ها.نمایشنامه ها.فیلمنامه ها و داستان های کوتاه او کفاف نمی دهد که این خود نشان از مکفی نبودن و اشراف نداشتن صاحب قلم (مش سیب مخلص شکور بزرگ) بر اندیشه های نادر ابراهیمی است.
اما نزدیک شدن به روز میلاد این نویسنده ی ایرانی به حق کوشا و ساعی (چهاردهم فروردین) و خصوصا فهمی شدنم از تلاش بی وقفه ی نادر ابراهیمی در زمینه تحقیق و چاپ و خلق آثار زیادی در زمینه ی کودک موجبات ادای دینی هرچند دست و پا شکسته به ایشان را فراهم آورد.
از نثر نادرابراهیمی و از آنچه من آن را فهمیده ام همی بس که :
کوبش همواره ی عبارات بسیار و زیاده تر از حد معمول فاخر(آن هم برای خواننده ای از تبار دهه ی شصت) ابراهیمی پی ریز این مهم می شود که گاهی نادر ابراهیمی از اغراق آمیز شدن نثر خود ابایی هم نداشته است و ای بسا لذت هم می برده است. گویی حتی در داستانی با فضای معمول و روان "یک عاشقانه..." هم این زبان تمثیل و آن تزیینات دوره ی وسطایی باید حس شود.
نادر ابراهیمی حتی در ساده ترین تمثیل های خود از سنگین ترین ترکیبات کلمات استفاده می کرد. کلمات ساده در فضای ساده با ترکیبی سرشار از درشت نمایی و پند گونه.
گویی مخاطب داستان کودکی شش ساله است و داستان در فضای روایت قصه ی یوسف نبی به ابتدایی ترین شکل ممکن.
غرق شدن در فضای آثار کودکان به شیوه ی نصیحت گونه و تکرار مکررات تحقیقی نادر ابراهیمی در شیوه داستان نویسی ایرانی از قبل از مشروطه و داستان نویسی نوین بیش از آنچه باید فردیت فاخر استاد را در کارهایش بروز می داد و درخشش جیغ داستان را جیغ تر می کرد و می کند.
با این همه خواندن یک دو داستان از آثار این گرامی خالی از لطف نیست و ای بسا خواندن مجلدی چند و دگر از آثار این استاد خصوصا آتش بدون دود پربیراه هم نیست.
خصوصا که شخصیت نادر ابراهیمی و حضور قدرتمندانه ی او در داستان نویسی که بی استراحت مشغول بوده بر انعکاسی هرچند در حد خواندن یک اثر از ایشان توسط ما مخاطبین بر حجم داده های ذهنی می افزاید.
مرحوم نادر ابراهیمی ... میلادت متبرک.

پ.ن:ننوشتن هم عملا از تو می گیرد هرآنچه که نوشتار باشد.
از سیدمحمدخاتمی...مرد اخلاق ایران.

ادعایی که شاید در سنوات میانی ریاست ایشان بر جمهوری سی ساله ی ایران با توجه به گاهی صبوری ها و اصلاحانه برخورد کردن های ایشان زیاد قابل رویت و تبعا دفاع نبود ... اما امروز و با گذشت سه سال از آخرین نطق ایشان در مقام مذکور و سپری کردن هفته ای از اعلام کناره گیری از نامزدی در انتخابات ریاست جمهوری دهم به روشنی ثابت شد. مرد اخلاق ایران اخلاق مدارانه وارد عرصه ی انتخابات شد و در کمال صداقت در هنگامه ی محقق نشدن پیش شرط خود (حضور خاتمی یا موسوی) با اعلام رسمی کاندیداتوری میرحسین موسوی خود را کنار کشید. نفست حق سید.
از محسن مخملباف...مرد فراموش شده ی سینمای ایران.

سینماگری که فارغ از جهت گیری های موسمی حاصل از دگردیسی اندیشه هایش در اوایل دهه ی هفتاد بی شک از فرهیختگان به ذات سینمای ایران بوده و هست.
فیلمسازی که در تمام دوره ی فیلم سازی هیچ گاه وارد ورطه ی مهم اما تکراری روابط داخلی خانوادگی نیفتاد و در تمام دوران فیلمسازی خود از پس نگرش جدید خود هر بار با اثری تازه بر این ادعا که روشن گری به ذات است مهری تثبیتی زد.
ناصرالدین شاه آکتور سینما
هنرپیشه
سلام سینما
گبه
نون و گلدون
در
سکوت
تست دموکراسی
توالی فیلم های این فیلمساز ارزشمند از پس از دوران تغییر اندیشه ها است که هر کدام دنیایی مملو از اندیشه ها و ایده های ناب هنری.اجتماعی.فلسفی است.
مخملباف حتی در دوران اندیشه های انقلابی خود باز هم سرشار از نبوغ سینمایی بود که با فیلم های
استعاذه
دستفروش
بای سیکل ران
عروسی خوبان
نوبت عاشقی
شب های زاینده رود
در اوج تفکرات رادیکال هم چنان آثاری بدیع در سینمای دوران خود و حتی کنون خلق کرد.
*از محسن به کرات سخن خواهم نوشت .موتور مش سیب تازه راه افتاده*
از تغییر...آرزوی اول ذهن م.

تغییر برای برابری که هم چنان اول حجت روشن اندیشه ی من است و برای خیره شدن به این اندیشه و تلاش برای اقامه ی آن در پیرامون خود امیدوارم.
تلاش برای زدودن هرچه بند و سنت و تفکرات کهنه(جوادیساری) و نو(ساسی مانکن) در جامعه ی خود. دست یاری می فشارم.
که البته ذکر این نکته که من یک فمنیست آنارشیست هستم در کنار عشق به معماری کمک می کنه به چرایی این هدف.
و صدالبته امید هرگز از بین نمی ره...جون می گیره جونم وقتی می بینم عزیزان جانم درکنار هم در حال جون دادن به جسم نیمه جون جنبش برابری خواهانه هستیم و جایزه ی سراسری حقوق زنان بنیاد فمنیستی مجوریتی همون جون تازه است.
آدرس جدید وب سایت کمپین یک ملیون امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان.
http://www.change4equality.org
-----------------
فردیت یک هنرمند در اثر هنری ش خیلی قابل توجه هستش و تاحدی باعث دادن وجهی تازه و زیبا به اثر هم می شه اما اگر قرار باشه این فردیت در عوض لذت بردن و تشخص دادن به اثر هنری (و هنر در کل) در مقام دادن ابعاد مقدس و اسطوره ای به هنرمند قرار بگیره و موجبات تعظیم در مقابل هنرمند بشه به گونه ای که اثر کلا بی توجه بمونه اوج توهین به ذات هنر و کاری است احمقانه.
شروعی نو : http://www.mashsib.blogfa.com
از طرحی کهن : http://www.sarbedar4iran2.blogfa.com/
.....................................................................................

این روزها...حس می کنم زمین عزیز...این کهن بیننده ی تاریخ و این صبور همواره و ازلی خسته است بسیار...
خسته از این همه تکرار و تکرار و تکرار.
ملال و ملال و ملال
از مکرر این همه خشونت در نهان همگانمان بی آن که خواهیم و دانیم ... که این خود آغازگر جهل است و تاریکی مسموم.
از اوج نخ نما شدن مد. این یگانه عنصری که تنها فعلی است که همگان چه اهل خواص و چه عوام بر اجرایش به جد مشغولند خودآگاه و ناخودآگاه.
چه آنان که با وقاحت تکرار می کنند حماقت های این ارزش زیبا را و چه آن ها که با لجاجت سعی در انکار آن دارند فارغ از تکرار آن که دارند.
و بدا که این چنین زمین خسته از تمام حماقت های سیال حکمرانان اراضی پناه آورد به دگراندیشان خود وچیزی نبیند جز تکرار. تکرار حماقت ها.
بدا به حال من.ما که حماقت و به رخ کشیدن بلاهت برای مان شود ارزش.
ارزشی که تابویی شود از برای انکار حماقت تکرار از برای گزافه گویی ها و بدکرداری های عوامانه.
و زمین...
گویی دگر به سان آن روزهای جوانی...آن روزهایی که فارغ از تمام عقل گرایی مدرنیته های محافظه کار که از فرط عقل گرایی به منجلاب روزمرگی دچارند می توانست در اوج طفولیت دل بسپارد تنها به نوایی اساطیری. که آن زمان که منطق بود زیبنده ی زندگی. نه زندگی دستآویزی برای احقاق منطق... که کام مان را نه تلخ...که از فرط گس بودن به بی مزگی بکشاند.
زمین دگر حتی به نوای خود ایمان ندارد. نوایی که می توان ست با سر دادن بیتی از آن :
بشریت...این فرزند ناخلف خود را به سان آغاز زندگی فارغ از تمام شلوغی ها و تکرار ها و جلوه گری های طاووس گونه و بی توجه به کراهت پای باز از نو به لذت واقعی زندگی... آمیزش دهد از نو.
لذتی که با دنیا دنیا عوض نخواهد شد.
خواندن مقاله ی عقلانی در کنار سپیدار های لواسان.
پارادوکسی طنز آلود اما سرشار از زندگی. و طراوت و منطق.
محکوم م به نوشتاری کهنه...اما مفتخرم به لذتی بی پایان.
طرحی می زنم از تمام لذات زندگی ام فارغ از انکاری که می شودشان.
لبریز از شور مدنیت و همراه با کمال لذت های انسانیت.
من همینم...اگه زیبا و اگر زشت.

